قائم موشک...

یادش بخیر...

بازیهای کودکانه...

۱۰،۲۰،۳۰،۴۰ برو قائم شو تا پیدات کنم...

حالا که بزرگ شدم فهمیدم...تمرین جدایی بود...

این قائم موشک...

من قاتلم...

خورشید به پشت پنجره های اتاق زد...

خورشید هرروز کفر مرا در میاورد...

این روزها چقدر تاریک تر شده...حس نمی کنی؟

ببین چگونه شب و روزم را به هم زدی...

افسوس ...باز شروع شد...مثل همیشه...

این زندگی مسخره...مردی که قلب مرا گرفت...درید..اما نداد...

لعنتی...تو برو..من رگ عشق را در خود بریده ام...

من قاتل شدم...به قتل این عشق های پوچ...

من زخمی ام...تو فرق برایت نمی کند؟

این دوستت دارم ها...زخم های مرا مرحم نمی کند...

آه...یادش بخیر ....آن الهه ی ...شادشاد...

که روزی زیبا کرده بود تمام آیینه ها را...

حالابه آخر رسیده...هی جیغ می کشد...فحش می دهد...

می شکند ...تمام آیینه ها را.....

 

ادامه نوشته

نیامدی....

امروز هم نیامدی...


ببین چگونه آمدنت را ضجه می زنم....

باشد قبول...شاید هنوز آمدنت را مرددی...

با نیامدنت ...این روزها....کبریت روی شعر های من زدی.....

آخر چگونه تو را فراموش می کند...

این "الهه" ی بی قرار ...داغون ترین ...بد

ببین عشق به تو مرا یک گناه کرد...

من کا فر شدم...به کفر همین روزهای پوچ....

حتما دلم عاشق شدن را خوب ..بلد نبود...

هی لعنتی دوباره که آتش گرفته ای ...

خود را خلاص کن به خدا خوب می شود...

من گیسوان مشکی ام را بریده ام...

به خاطر دردهایی که از روزگار کشیده ام...

این چشم ها که تاب ملامت نداشتند...

حالا چطور شد..که هی فحش می دهند...

اصلا بیا و بزن ...مثل همیشه...

که گوش این جسد ...دیگر... کر شده است...

ادامه نوشته

الهه قسمت تو نیست..عزیز...

دیدی که روزگار چقدر بد شده است....

ساده ترین عشق ها هم لگد شده است.....

دیگر نگو به من...که چقدرخوشبختی...لعنتی..

نگو...که این بدبخت ترین ...محکوم به حبس ابد شده است....

"الهه" قسمت تو و امثال تو نیست...عزیز

قسمت "مرد" باده خورو غضب شده است...

حسرت نخور کوچولوی بالا بلند من....

هر چند که زمانه برای ما بد شده است...

اجازه ی قُل قُل ندادی...بسوزو بساز...

که این داغ ترین...بی عشقی را ...خوب...بلد شده است....

 

 

ادامه نوشته

بزن...بزن عاشق خوبی نمی شوم...

نگاه کن..به خدا خسته ام...

ببین عهدی نمانده از تو...که نشکسته ام...

هی خنده خنده روی دلم بغض تر شدی...

شکلی عجیب...از هیجان و خطر شدی...

دیوانه ام ..تو فرق برایت نمی کند...

کمبودهای قلب مرا پر نمی کند...

این جاده های خیس...فقط قد کشیده اند...

هرگز نمی رسند به تو...خوب تا ابد..

من رابزن که عاشق خوبی نمی شوم...

آقا بزن عاشق خوبی نمی شوم...

ادامه نوشته

شناسنامه ام بسته می شود..

دختر :دیگر به چشم های مردش اعتماد نداشت.....

حتی به بوسه هایش اعتقاد نداشت...

با توام:ای مرد...

 مردی که درصفحه دوم شناسنامه ام حک شدی...

با من..این الهه ی بی تحمل غمگین ترین بد....چه ها کردی؟

دختر:از دست شکنجه هایت خسته می شود...

روزی می رسدکه شناسنامه اش بسته می شود...

 

 

همان زیر پل عابر...

سرت را بر سینه ام بگذار....

صدای قدم هایت را می شنوی؟

کافیست لحظه ای خسته شوی....

بایستی و من....بمیرم...

بیچاره دلم نمی داند که تو نخواهی آمد....

ولی من...تا همیشه به انتظار تماشایت...

همان زیر پل عابر را آب پاشی خواهم کرد...

که شاید...شاید...

ادامه نوشته

دیوانگی بد نیست....

برای یک بار که شده دیوانه تر از من باش...

بگذار چنان گم شوم درتو....چنان گم شوی درمن....

که یکی دیده شویم...

وخدا خیال کند یکی از ما دونفر را گم کرده...

خسته شود...دست ازسر ما برداردو...

جهان رابه"ما"بسپارد....

 

 

 

تبرها...

چرا درختها را قطع می کنند؟چرا؟

نمی دانم شاید درختها قطع می شوند...

تا تبرهای تیزمان بی دسته نمانند...

تبرها ...درختها را قطع نکنید...آنها هم دل دارند...

بگذاریم ..ایستاده بمیرند...

ادامه نوشته

معتاد تزریقی....

بعداز سالها  می آیی....

جسم خمار خمارم را که می بینی....

می گویی:شنیده ام معتاد شدی...

با افسوس سری تکان می دهی...

اعتیادت چیست؟...خب ترکش کن!..

ومن..فریاد می زنم...فریاد.. نه...اشتباه نکن...

من..به چشم های  تو....معتادم...

هی ترک می کنم...باز با تزریق یک نگاهت...بر می گردم به اعتیادم....

 بیا...من اعتیادم را دوست دارم.......

 

ادامه نوشته